انجمن شعر آفاق
ديوانه آدم ها در مقابل چشمانم رژه می روند (فاطمه اسناد- شميم) تخته سیاه علامت کمرنگ تساوی عكس دست من نيست كه دستت را بگيرم يا نه سر به هر بالشي كه مي گذارم خواب تو را بيدار مي شوم يادت هست جمع شديم كه عكسي به يادگار... كنار تو ايستادم گفتم اگر قرار است بسوزد اين عكس كنار هم بسوزيم ...به پاي هم كه روي پا انداختي و گفتي فرقي نمي كند برايت توي عكس اگر مانده بودي بختت را نمي دانم دست كم لباست كه سفيد مي شد (مرتضي بخشايش - از كتاب عاشقانه هاي مصدق) دست گذاشته ای روی دری که به گنجایش نسیم باز می شود بزنم به تخته خیابان را کنار گذاشته ای برای رسیدن به چاردیواری که سقف اش عاریه ست از بشقاب های دست نخورده روی میز تا صندلی هایی که تو را با تور پنجره اسیر می کنند به هیچ ستونی فرج نمی شوی دلم قرص شود که پشت شیشه هم می شود قاب ات کرد (نعيمه درويشي- ناهور) كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ي توست بار ديگر در آخرين ماه از پاييز دل انگيز در محفلي صميمي گرد هم مي آييم و با گوش جان شعر و شعور مي نوشيم مفتخريم چون هميشه همراه هميشگي مان باشيد زمان: جمعه 20 آذر ماه ساعت 4 بعد از ظهر مكان : محل دائمي بر گزاري انجمن تاریخ برگزاری جلسه ی آبان ماه انجمن آفاق اعلام شد محترمانه به استحضار میرساند پس از وقفه ای که در برگزاری جلسات انجمن افتاد این بار به امید خدا در تاریخ ۲۲ آبان ماه پذیرای مقدم شما هستیم آرزو مندیم شبی خوش را در محفل گرممان در خدمتتان باشیم زمان: جمعه ۲۲ آبان ماه یکهزارو سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی مکان : منزل شخصی خانم اسفند آبادی میدانم منتظر اعلام تاریخ برگزاری جلسه هستید ولی به دلیل وجود مشکلاتی از برگزاری جلسه در تاریخ موعود مهر ماه معذوریم لازم به ذکر است در اولین فرصت ممکن تاریخ جدید را به اطلاع دوستان میرسانیم روز بیستم مهرماه مصادف است با سالگرد عروج استاد گرانقدر مان سرکار خانم منصوره فیلی یک سال از زمانی که ایشان با رفتنشان ما را دوباره گرد هم آوردند میگذرد بارها در زمان برگزاری جلسات به ایشان اندیشیده ایم و یاد و خاطره شان را زنده کرده ایم ذکر نامشان رونق بخش محفل گرممان بوده است به همین مناسبت در ادامه بخش هایی از مطالبی که دوستان در مورد ایشان نگاشته اند می آوریم تا هم ادای دینی باشد که بر گردن یکایک ما دارند و هم ذکر خیری و نثار فاتحه ای به روح بلندشان کدام ناله برارم که شرح داغ تو باشد.............................. صبور خلوت تنهایی ام خداحافظ شکوه قصه یلدایی ام خداحافظ دلم به یاد تو هر دم بهانه می گیرد نسیم صبح شکیبایی ام خداحافظ تو را به عشق سپردم خدا به همراهت رفیق ساده دریایی ام خدا حافظ
با بال عشق پر زد و بالا رفت مجنون صفت به وادی لیلا رفت یک آسمان ستاره به دنبالش دامن کشید و یکه و تنها رفت با ذکر عاشقانه ی یا زهرا چون ذره از ثُری به ثریا رفت (زری داد اسفندآبادی) ******************************** لرزش دستان غم را دیده ای؟ اشک های دم به دم را دیده ای؟ آسمانی را که باران بار داشت کوه گشته پشت خم را دیده ای؟ آن زمان که نور حق تابش گرفت روح او آهنگ آرامش گرفت قلب چون آب زلالش ایستاد آسمان خسته هم بارش گرفت رفت و گل هم سر به زیر افکنده بود سینه از اندوه و غم آکنده بود (در نماز عشق از شوق وصال خنده بر روی لبش زیبنده بود) ((بنفشه الیاسی)) ((بیت آخر سروده استاد فیلی می باشد)) ****************************** در سوگ یک معلم مرگ چه وسعت حقیری دارد وقتی گور کن ها برای فرزندانشان، نان میآورند امروز به اندازه تمام سالهایی که میان روزگار به هم پیچیده ام گم شده بودم، دلم گرفت. بعد مدتها سری به وبلاگ دوستان قدیمی در تهرانپارس زدم. از لابلای پیامهایی که رد و بدل شده بود خبری را گرفتم که ...
خانم منصوره فیلی که به من و بسیاری از هم دوره ای هایم مشق شعر آموخت از دنیا رفت. یادم نمی رود...اولین بار وقتی دیدمش که با آقای قنبری، خانم اسفندآبادی و آقای پاینده(که برای همگی آرزوی سلامتی دارم)، آمده بودند مدرسه شریعتی. از قبل توی مدرسه گفته بودند که بچه هایی که علاقه ای به شعر دارند بیایند نمازخانه... تعداد ماهایی که رفته بودیم از آنها که آمده بودند مدرسه ما کمتر بود... فقط من شعر خواندم و مرتضی محمدظاهری(که شنیدم برای ادامه تحصیل به استرالیا رفته). درباره شعر هر دوی ما حرف زدند و هر دو، تمام حرفهایشان را رد کردیم! اولین باری بود که جایی شعر می خواندیم و نظر هیچکس را بر نمی تابیدیم... بعدها خانم فیلی را بارها و بارها در انجمن شعرا و نویسندگان آموزش و پرورش منطقه4 می دیدم. با چه علاقه ای پیگیری می کرد. به ما زنگ می زد و ما را برای برنامه های مختلف خبر می کرد. بعد که انجمن ادبی افق را با آقای قولی میاب و دیگران راه انداختند و جلسه گهگاهی در منزل ایشان بود هم باز می رفتیم و آخر جلسات گاهی آقای کاتوزیان (همسرشان)، برای ما از تاریخ می گفت. ولی فراموش ناشدنی ترین روزها، روزهایی بود که در فرهنگسرای سرو(که فکر کنم حالا اسمش بانو شده است) جلسه ای داشت و من و دیگر دوستان پای ثابتش بودیم. معلمانه به ما عروض درس می داد. درسی که برای همیشه در وجودمان ریشه کرد و هنوز هم با شنیدن هر غزلی وزن آن در ذهنم تداعی می شود. یک بار هم یادم هست برای کاری به اداره آموزش و پرورش رفتم. اتاق محقری داشت...چقدر گرم پذیرای من شد... یکبار در فرهنگسرای سرو چیزی شبیه عصر شعر برگزار کرد. بچه ها همه بودند...علی قربان نژاد، مهدی فتوحی، حمید نصراللهی و دیگرانی که نامشان را به یاد نمی آورم.(بخصوص یکی دوتا از خانمها که همیشه پای ثابت جلسات بودند.) آن روز به بچه هایی که شعر خواندند کتاب به همراه مقداری پول داد. بعد از جلسه از پذیرایی و امکانات برنامه گلایه کردم. گفت: باور کن همین هدایا را هم با پول حق تدریسی که می گیرم تهیه کردم... امروز که این خبر را شنیدم و فهمیدم که از مرگ او بیش از یک هفته گذشته و مراسم های معمولش هم تمام شده... گمانم چند سالی بود که کاملا فراموشش کرده بودم. حتی از بچه های اشراق که گهگاه می بینمشان هم سراغی از او نگرفته بودم. ولی او به گردن من و بسیاری دیگر از بچه های قدیمی شعر حق داشت. دوره کارشناسی ارشد، کلاسی با دکتر محمد سعید تسلیمی که شخصیت فرهیخته ای است داشتم. یادم هست یک بار به بچه های کلاس 2 دقیقه وقت داد تا کسانی را که بر گردنمان حق دارند و در زندگی ما تاثیر گذار بوده اند را در ذهن مرور کنیم. بعد خواست که هر کدام از بچه ها تعداد آدمهایی را که به یاد آورده ایم بگوییم. یکی گفت 70 یکی گفت 40 و یکی دیگر... من و یک نفر دیگر، اعدادی حول و حوش 6 و 7 را گفتیم. استاد با شنیدن این اعداد به شدت تاسف خورد که چطور ممکن است انسان اینقدر راحت آدمهای خوب زندگیش را فراموش کند...آن روز من یاد خانم فیلی نیفتادم و یاد بسیاری دیگر. حالا که این چند سطر را می نویسم اما، مدام نام و خاطره است که در ذهنم می گذرد. شاید مرگ خانم فیلی ما را به خودمان بیاورد که از آنها که روزگاری برای ما زحمت کشیده اند یاد کنیم. مرتضی بخشایش "امشب دو باره خاطره ی یار مهربان در بند بند دلم زنده می شود" دستان سبزش خاطره ی هزار بهار را در خود داشت و روح بلند پروازش اوج را خوب میشناخت مادر مهربانی بود که عشق را در گوشمان زمزمه میکرد "جوانه های ادب "را باعشق به درخت زندگیمان پیوند زد "شوق پروازش" پرستو های زخمی دلمان را به میهمانی ستاره ها برد و خوشه چین معرفت مان کرد یادش گرامی باد من خواب دیده ام یک ماجرای سبز با تو یکی شدم تا انتهای سبز باور نمی کنم دیگر تو نیستی این انتهای توست ای آشنای سبز؟ آوار شانه ام را زیر خود گرفت گم میکنم تورا درابتدای سبز فریاد میزنم ٬ کس نیست٬ رفته ای من مانده ام هنوز در این سرای سبز باور نمیکنم دیگر تو نیستی من خواب دیده ام این ماجرای سبز ای آشنای دل شیوای خوش سخن هستی همیشه سرخ در حرف های سبز مریم حسن تقی طاعات و عباداتتان قبول درگاه حق تعالی دوستان همراه دعوت شده اید در روز جمعه ۱۳ شهریور ماه همزمان با میلاد کریم اهل بیت امام حسن (ع)با یک پیاله شعردر کنار دیگر اعضای انجمن آفاق افطار کنید چشم به راه قدوم سبز تان هستیم زمان:جمعه ۱۳ شهریور ساعت ۵/۵ عصر وتبریک به مناسبت فرارسیدن ایام میلاد امام عصر به اطلاع دوستان و همراهان انجمن میرسانیم همزمان با سالروز میلاد قائم آل محمد جلسه ی دیگری را برگزار میکنیم امیدواریم با شرکت در محفل صمیمی ما موجب رونق بیش از پیش آن شوید. زمان: جمعه ۱۶ مرداد ماه( روز نیمه ی شعبان) ساعت ۲۰-۱۸ ( ۸- ۶ عصر ) سلام ضمن تبریک فرا رسیدن ماه رجب و ایام مبارک آن اعلام میداریم انجمن آفاق جلسه ی تیر ماه خود را در تاریخ ۱۹/۴/ ۸۸ در گرماگرم روز های تابستان برگزار مینماید امید واریم با حضور خود شادی بخش محفل صمیمی ما باشید از دوستانی که با گذاشتن نظرات خود ما را در راهی که آغاز کرده ایم همراهی میکنندمتشکریم انجمن آفاق افتخار دارد این بار در تاریخ : جمعه ۱۵ خردادماه گردهمایی دیگری را برگزار نماید از دوستان و همراهان همیشگی تقاضا داریم با شرکت در انجمن ٬ ما را سرفراز نمایند منتظر حضور سبزتان هستیم
دیوانه ای از پس دیگری
مغزم مدت هاست هنگ کرده .
دیوانه اول
دریا از سر و رویش بالا می رود
سیگارهایش اما
آبی بودنش را به علامت سوال می رسانند.
دیوانه دوم
سرش هنوز به سنگ نخورده
سر به سر درخت های بی شماره می گذارد
حالا هی فریاد بکشید
باورش نمی شود
درخت هم روزی می میرد.
دیوانه سوم
سنگ قبرش از سینه اش بیرون زده
دلش هوای پاکی کرده
هیچ کفنی سیاهی اش را نمی پوشاند.
دیوانه ای
همه را دیوانه کرده
مواظب باشید
این مرض مسری است.
تخته سیاه
اینکه اعداد در خواب مرد و نان و نگاه زاده میشوند
و همیشه در تبانی ِ مسئله ای
نیمه کاره اند
همآ غوشی ِ دو عقربه
اینکه ثانیه ها بر ای خانه دست تکان میدهند
تا ساعتهای دوری دو دیوار نزدیکتر شود
مادرم
لیوان آبی از قرآن کریم گرفت و
پنجره را به استخاره باز کرد
خوب آمده بود
بابا آمده بود
باران شگون نداشت
سلام نام دیگر پدر
و چشمی در تمام ما پنجره میشد
میگفت
مردانی که از دریا برمیگردند
آسان تر زیر گریه میزنند
ساعت از دوازده گذشته
خواب مرد در آینه حرف زدنست و
تن به جملات هرگز نگفته دادن
پنجره تخته سیاهیست که اعدادش برادران گلدانند
کوچه آغوش پا به ماه ِ, بین دو دیواری
که من
آرام تر از همیشه
از میانشان عبور میکنم.
نادر سهرابی

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








